تقرب الى الكلب
علامه حسن زاده آملی نقل می کند:
مقدسى بود در محله اى و يا روستايى، شبى براى عبادت به مسجد رفت. مسجد خالى بود، دو ركعت نماز كه به جا آورد، صداى خش خشى از گوشه هاى مسجد شنيد،
با خود گفت: پس من تنها در مسجد نيستم ، كس ديگرى هم گويى در مسجد هست، سپس شيطان او را وسوسه كرد و شروع كرد با صداى بلندتر نماز خواندن ((ولا الضالين )) را با مدّ تمام كشيدن!
به خيال اين كه فردا آن ناآشنا، در ده و محلّه منتشر مى كند كه فلانى ، ديشب در مسجد، تا صبح مشغول راز و نياز بود و نماز نافله به جا مى آورد.
اين مقدس مآب بيچاره ، به همين خيال ، حتى شب را هم به منزل نرفت و تا صبح مشغول نماز و راز بود. صبح كه هوا روشن شد، وقتى كه خواست از مسجد خارج شود، ديد سگى نحيف و ضعيف از گوشه شبستان آمد و از در بيرون رفت!
يك باره فهميد كه همه آن خش خش ها، از اين سگ بوده كه از سرماى شب ، به داخل مسجد پناه آورده است و همه نماز نافله ها و گريه ها و اشكهاى جناب مقدس هم به جاى تقربا الى الله ، تقربا الى الكلب بوده است!
در محضر استاد، ص 24 - 23.- داستانهای عارفانه از آثار علامه، عباس عزیزی